گوش کن
صدای آوارگی شب
تیک تیک ساعت
صدای خرخر پدر بزرگ
ماه خاموش کنار ابر
زوزه ی گرگی در بیابان سرد
و چشمهای بیدار من
دوباره صدا میزنن روزی دیگر را
وقلب پر تپش ونا آرام من
در شب بی ستاره اما ابری
خبر از روزی میدهندکه
تا به حال به خوش ندیدمش
اما این منه فرسوده
این تک درخت بی ریشه
به امید صبح خوشبختی
در کنار مادر زجه کش در بستر
به دیدار روزی که
تا به حال به خوش ندیدمش
آری میشنوم
کوچه ها ناله نفرین به این روز
درختان فریاد اتمام
و این منم که ساده لوحانه
ثانیه های نفرین شده
ودقیقه ها وساعت های پر ز غم را
به شب رسانیده ام
در خیال حتی ثانیه ای افتخار
ز خود بودن در این روز.
اما پدر زخود رها شده
در چنین روزی
او به خوشبختی خودلبخند زد
در چنین روزی
اما دریغ که من وای که من
و ای بر من
که پس از خوشبختی او
به امید حتی لحظه ای
دور زغم بودن
در چنین روزی
و این صاعقه ی بی شاخه
به هر یکشنبه
در کنار
به گرد نشسته
تیره شده
وله شده به زیرپای عابران قبرستان
در ورای قبر پدر
به ناله می نشینم
تا زغم روزگار
آسوده گردم
در کنار او
وافسوس که نیست برای من
لحطه ای بی ناله
به ثانیه ای در یکشنبه
که نفرین بر این یکشنبه.